X
تبلیغات
ELT and Translation Studies
 

شیراز و می‌گن نازِ واسی آُفتو جِنگِش
قلبارو گِرِِن می‌زنه به هم تیرشه‌ی تِنگِش

بلبل تو کوچا، تو پس کوچا غزل می‌خونه
شعروی ترِ‌حافظ می‌چکه از سرِ چِنگِش

عطر گل یاسم و نسترن، بهار نارنج
هی سر میکشه از تو خونوی واز وِلِنگِش

این جان که اگر چِش تو چِشای هیکی بودوزی
ساز دِلشو می‌شنُفی از جِلِنگ جِلِنگِش

اینجان که با فوتِ کاسه‌گری، امرو و فردو
تام پات می‌سره دنبال دختروی زبرو زِِرِنگِش

اَگ دختر همسایه‌ی دیوار به دیوار،
‌لیم لیم دیوارک زد تو بدو بزن پلنگِش!! 

قلبای پیزِری نیس تو سینه‌ی مردم شیراز
تو بیخودی ریشمیز بزنه تو درز و دِنگِش

دنیا رو تی پس می‌گشت سمندر
از شهر چه خبر! قربون اون آفتاب جِنگِش

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1392ساعت 23:24  توسط Amin Karimnia  | 

دلم تنگ می شود گاهی

برای حرف های معمولی برای حرف های ساده برای" چه هوای خوبی!"/ " دیشب شام چی خوردی؟" برای "راستی ماندانا عروسی کرد."/"شادی پسر زایید." و چه قدر خسته ام از "چرا؟" از " چه گونه!" خسته ام از سوال های سخت، پاسخ های پیچیده از کلمات سنگین فکرهای عمیق پیچ های تند نشانه های با معنا، بی معنا دلم تنگ می شود، گاهی برای یک " دوستت دارم" ساده دو " فنجان قهوه داغ" سه "روز" تعطیلی در زمستان چهار"خنده ی" بلند و پنج " انگشت" دوست داشتنی....       


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 19:13  توسط Amin Karimnia  | 

مردی مقابل گل فروشی ايستاد. او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر ديگری بود سفارش دهد تا برايش پست شود.

وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود و گريه می کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه می کنی ؟


دختر گفت: می خواستم برای مادرم يک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت :با من بيا٬ من برای تو يک دسته گل خيلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.

وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضايت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نيست!


مرد ديگرنمی توانست چيزی بگويد٬ بغض گلويش را گرفت و دلش شکست. طاقت نياورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کيلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هديه بدهد.

شکسپير می گويد: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همين امروز به من هديه کن!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1391ساعت 19:33  توسط Amin Karimnia  | 

همه شب نماز خواندن،همه روز روزه رفتن
همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن
زمدینه تا به کعبه سر وپا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک به گفته باز کردن
شب جمعه ها نخفتن، به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن
به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن
ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن
به حضور قلب ذکر خفی و جلی گرفتن
طلب گشایش کار ز کارساز کردن
پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن
گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن
به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن
ز مبادی حقیقت گذر از مجاز کردن
به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد
که دل شکسته ای را به سرور شاد کردن
به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد
که به روی نااميدي در بسته باز کردن

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1391ساعت 19:28  توسط Amin Karimnia  | 

استار شهريار


کسي نیست در این گوشه فراموشتر از من
وز گوشه نشینان توخاموشتر از من
هر کس به خیالیست هم آغوش و کسی نیست
ای گل به خیال تو هم آغوشتر از من
می*نوشد از آن لعل شفقگون همه آفاق
اما که در این میکده غم نوشتر از من
افتاده جهانی همه مدهوش تو لیکن
افتاده*تر از من نه و مدهوشتر از من
بی ماه رخ تو شب من هست سیه*پوش
اما شب من هم نه سیه*پوشتر از من
گفتی تو نه گوشی که سخن گویمت از عشق
ای نادره گفتار کجا گوشتر از من
بیژن*تر از آنم که بچاهم کنی ای ترک
خونم بفشان کیست سیاوشتر از من
با لعل تو گفتم که علاجم لب نوشی است
بشکفت که یارب چه لبی نوشتر از من
آخر چه گلابی است به از اشک من ای گل؟
دیگی نه در این بادیه پرجوشتر از من

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391ساعت 1:0  توسط Amin Karimnia  | 


روزی انیشتین به چارلی چاپلین گفت:
می دانی آنچه که باعث شهرت تو شده چیست؟
این است که تو حرفی نمیرنی و همه حرف تو را می فهمند"
چارلی هم با خنده می گوید:
 تو هم می دانی آنچه باعث شهرت تو شده چیست؟...
 "این است که تو با اینکه حرف میزنی، هیچکس حرفهایت را نمی فهمد"!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391ساعت 14:29  توسط Amin Karimnia  | 

كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
 
كوك كن ساعتِ خویش !
كه مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب
 
كوك كن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
كه سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
 
كوك كن ساعتِ خویش !
كه سحرگاه كسی
بقچه در زیر بغل،
راهیِ حمّامی نیست
كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی
 
كوك كن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این كوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
 
كوك كن ساعتِ خویش !
ماكیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
 
كوك كن ساعتِ خویش !
كه در این شهر، دگر مستی نیست
كه تو وقتِ سحر، آنگاه كه از میكده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
 
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
و در این شهر سحرخیزی نیست
و سـحر نـزدیک است
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 23:36  توسط Amin Karimnia  | 

سخت آشفته و غمگین بودم

به خودم می گفتم:

بچه ها تنبل و بد اخلاقند

دست کم میگیرند

درس ومشق خود را

باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم

و نخندم اصلا

تا بترسند از من

و حسابی ببرند

خط کشی آوردم،

درهوا چرخاندم...

چشم ها در پی چوب ، هرطرف می غلطید

مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،

خوب، دومی بدخط بود

بر سرش داد زدم...

سومی می لرزید...

خوب، گیر آوردم !!!

صید در دام افتاد

و به چنگ آمد زود...

دفتر مشق حسن گم شده بود


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 10:7  توسط Amin Karimnia  | 

نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من میچرخید
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم

  حسین پناهی

http://geo.yahoo.com/serv?s=97359714/grpId=19405908/grpspId=1705019509/msgId=44915/stime=1311657365/nc1=4025321/nc2=5028927/nc3=5008815

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 15:47  توسط Amin Karimnia  | 

بر سنگ مزارم  فقط خودم می گریم که می دانم چه شد ......
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 23:31  توسط Amin Karimnia  |