X
تبلیغات
فرزند افتاب و سالهای خاکستر
دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت
زندگی بعد تو بر هیچ‌کس آسان نگرفت

چشمم افتاد به چشم تو ولی خیره نماند
شعله‌ای بود که لرزید، ولی جان نگرفت

دل به هرکس که رسیدیم سپردیم ولی
قصه‌ی عاشقی ما سر و سامان نگرفت

تاج سر دادمش و سیم و زر، اما از من
عشق جز عمر گرانمایه به تاوان نگرفت

مثل نوری که به سوی ابدیت جاریست
قصه‌ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت ..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت 23:55  توسط Amin Karimnia  | 


به نسیمی همه راه به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد

انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد

آه یک روز همین آه تو را می گیرد

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1392ساعت 23:46  توسط Amin Karimnia  | 


سرسبز دل از شاخه بریدم ، تو چه کردی ؟

افتادم و بر خاک رسیدم ، تو چه کردی ؟

من شور و شر موج و تو سرسختی ِ ساحل

روزی که به سوی تو دویدم ، تو چه کردی ؟

هر کس به تو از شوق فرستاد پیامی

من قاصد ِ خود بودم و دیدم تو چه کردی !

مغرور ، ولی دست به دامان ِ رقیبان

رسوا شدم و طعنه شنیدم ، تو چه کردی ؟

«تنهایی و رسوایی » ، « بی مهری و آزار »

ای عشق ، ببین من چه کشیدم تو چه کردی !

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1392ساعت 21:26  توسط Amin Karimnia  | 

گفته بودي که چرا محو تماشاي مني؟

آنچنان مات که حتي مژه بر هم نزني

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدني ..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392ساعت 18:20  توسط Amin Karimnia  | 

من گمان می کردم..

دوستی..همچون سرو سرسبز...

چهار فصلش..همه آراستگی ست..

من چه می دانستم...

دل هرکس..دل نیست...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392ساعت 18:12  توسط Amin Karimnia  | 


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1392ساعت 0:5  توسط Amin Karimnia  | 

به یکدیگر دروغ نگویید

آدم است ،

باور می کند
دل می بندد!



+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1392ساعت 0:34  توسط Amin Karimnia  | 

پیری میگفت


اگه میخوای جوان بمونی

دردهای دلتو فقط به کسی بگو که دوسش داری و دوستت داره

خندیدم و گفتم: پس چراتو جوان نموندی؟

پیر لبخندتلخی زد وگفت

دوستش داشتم

اما

دوستم نداشت...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1392ساعت 0:9  توسط Amin Karimnia  | 

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست

قانعم، بیشتر از این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست

گله ای نیست، من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خواب ببینم کافیست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافیست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچه شعر بچینم کافیست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز

که همین شوق مرا خوب ترینم! کافیست..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392ساعت 16:36  توسط Amin Karimnia  | 

دیدنت با همه ی دوری و دیری تازه است

تو هر انگاه که ما را بپدیری تازه است

عشق در فصل جوانی هوسی پاییزی است

میوه ی عشق به هنگامه ی پیری تازه است

پیرها گاه چنان معرکه ای میگیرند

که به چشم هوس ان معرکه گیری تازه است

با قد خم شده از پا ننشستن غوغاست

در دل حادثه این گونه دلیری تازه است

دوری از دیده و دل ها همه در دست تواند

در جهان جان تو این رسم امیری تازه است

کهنه گی های زمین دل زدگی های زمان

با تو ای تازه ی جادوی اثیری تازه است

با تو این بندگی صاف و صمیمی زیباست

با تو این زندگی نان و پنیری تازه است

با همه دم خورم و از همه ی دنیا سیر

آن همه خوردنی و این همه سیری تازه است

عمر من صرف دلی شد که دم دستم نیست

در جهان فقری از این دست فقیری تازه است

ای بسا زندگی سبز که با زردی مرد

با دل آبی اگر سبز بمیری تازه است

تا دم مردنم ای کاش رهایم نکنی

داغ جان دادن در کنج اسیری تازه است

امشب از خلوت خود عکس تو را می گیرم

ماه از اب گل الود بگیری تازه است

آسمان بر دلم امشب به چه نازی خفته

خفتن عرش روی فرش حصیری تازه است

سینه ام مثل تنور گلی دهکده داغ

نفسم مثل بوی نان فطیری تازه است

پیش از این گریه ات ای دل غزلی کوچک بود

چاپ لبخند تو در قطع وزیری تازه است

گاهی ای دورترین دیر دلم را بپذیر

که تو هرگاه دلی را بپذیری تازه است

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1392ساعت 6:34  توسط Amin Karimnia  | 

مطالب قدیمی‌تر