تا کی کشم جفای تو؟ این نیز بگذرد
بسیار شد بلای تو این نیز بگذرد
عمرم گذشت و یک نفسم بیشتر نماند
خوش باش کز جفای تو این نیز بگذرد
آیی و بگذری به من و باز ننگری
ای جانِ من فدای تو این نیز بگذرد
ای دوست! تو مرا همه دشنام می دهی
من می کنم دعای تو این نیز بگذرد
آمد دلم به کوی تو نومید بازگشت
نشنید مرحبای تو این نیز بگذرد
بگذشت آن که دوست همی داشتی مرا
دیگر شده است رای تو این نیز بگذرد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 11:40  توسط Amin Karimnia  | 

عشقت آموخت به من رمز پريشاني را

چون نسيم از غم تو بي سر و ساماني را

بوي پيراهني اي باد بياور ، ور نه

غم يوسف بكشد ، عاشق كنعاني را

دور از چاك گريبان تو آموخت به من

گل من غنچه صفت ، سر به گريباني را

آه از اين درد كه زندان قفس خواهد كشت

مرغ خو كرده به پرواز گلستاني را

ليلي من ! غم عشق تو بنازم كه كشي

به خيابان جنون ، قيس بياباني را

اينك آن طرف شقايق ، دل من مركز سوزش

داغ بر دل بنهد لاله ي نعماني را

همه ، باغ دلم آثار خزان دارد ، كو ؟

آن كه سامان بدهد اين همه ويراني را

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 11:32  توسط Amin Karimnia  | 

دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت
زندگی بعد تو بر هیچ‌کس آسان نگرفت

چشمم افتاد به چشم تو ولی خیره نماند
شعله‌ای بود که لرزید، ولی جان نگرفت

دل به هرکس که رسیدیم سپردیم ولی
قصه‌ی عاشقی ما سر و سامان نگرفت

تاج سر دادمش و سیم و زر، اما از من
عشق جز عمر گرانمایه به تاوان نگرفت

مثل نوری که به سوی ابدیت جاریست
قصه‌ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت ..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت 23:55  توسط Amin Karimnia  | 


به نسیمی همه راه به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد

انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد

آه یک روز همین آه تو را می گیرد

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1392ساعت 23:46  توسط Amin Karimnia  | 


سرسبز دل از شاخه بریدم ، تو چه کردی ؟

افتادم و بر خاک رسیدم ، تو چه کردی ؟

من شور و شر موج و تو سرسختی ِ ساحل

روزی که به سوی تو دویدم ، تو چه کردی ؟

هر کس به تو از شوق فرستاد پیامی

من قاصد ِ خود بودم و دیدم تو چه کردی !

مغرور ، ولی دست به دامان ِ رقیبان

رسوا شدم و طعنه شنیدم ، تو چه کردی ؟

«تنهایی و رسوایی » ، « بی مهری و آزار »

ای عشق ، ببین من چه کشیدم تو چه کردی !

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1392ساعت 21:26  توسط Amin Karimnia  | 

گفته بودي که چرا محو تماشاي مني؟

آنچنان مات که حتي مژه بر هم نزني

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدني ..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392ساعت 18:20  توسط Amin Karimnia  | 

من گمان می کردم..

دوستی..همچون سرو سرسبز...

چهار فصلش..همه آراستگی ست..

من چه می دانستم...

دل هرکس..دل نیست...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392ساعت 18:12  توسط Amin Karimnia  | 


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1392ساعت 0:5  توسط Amin Karimnia  | 

به یکدیگر دروغ نگویید

آدم است ،

باور می کند
دل می بندد!



+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1392ساعت 0:34  توسط Amin Karimnia  | 

پیری میگفت


اگه میخوای جوان بمونی

دردهای دلتو فقط به کسی بگو که دوسش داری و دوستت داره

خندیدم و گفتم: پس چراتو جوان نموندی؟

پیر لبخندتلخی زد وگفت

دوستش داشتم

اما

دوستم نداشت...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1392ساعت 0:9  توسط Amin Karimnia  | 

مطالب قدیمی‌تر