X
تبلیغات
فرزند افتاب و سالهای خاکستر - ترجمه کردن مانند نوشتن است: گفتگو با صفدر تقی زاده

 گفتگو با صفدر تقی زاده       
  
  برگرفته از: بي بي سي فارسي   
  
 ترجمه کردن مانند نوشتن است . سيروس علی نژاد :صفدر تقی زاده را که هميشه روزهای جمعه در خانه اش پيدا می کردم تا با هم به ديدار نجف دريابندری برويم، اين بار در کاليفرنيا پيدا کردم. او مترجم با سابقه و ماهری است که برخی از مجموعه های داستانی ترجمه شده اش حقيقتا دل می برد. « زائران غريب » مارکز و مجموعه « مرگ در جنگل » از اين دست آثار اوست. او علاوه بر ترجمه، سالها در دانشگاههای تهران، شهيد بهشتی و علامه طباطبايی زبان انگليسی تدريس کرده است. مترجم پرکاری نيست چون هّم اصلی خود را صرف معرفی داستانهای کوتاه ايرانی و داستان نويسان ايرانی کرده است. انتشار چند مجموعۀ داستان کوتاه مانند « شکوفايی داستان کوتاه در دهۀ نخستين انقلاب » حاصل چنين تلاشی است. در زمينۀ داستان ايرانی تبحر دارد و هر گاه يک جايزه ادبی راه افتاده، او عضو هیأت داورانش بوده است. از هيآت داوران جايزۀ ادبی مجلۀ گردون - بنيانگذار جوايز ادبی - گرفته تا جوايز ادبی ديگر مانند جايزۀ ادبی پکا، جايزۀ ادبی گلشيری، و جايزۀ ادبی يلدا. با وجود اين در اينجا تنها به عنوان مترجم با او رو در رو شده ايم.
از آنجا که در تهران حضور نداشت اين گفتگو ناچار به وسيله تلفن انجام شده است.
چه انگيزه هايی سبب شد که به ترجمه روی بياوريد؟
من خيلی اتفاقی به کار ترجمه رو آوردم. ماجرا از اين قرار بود که زمانی که در آموزشگاه فنی آبادان (بعدها دانشکده نفت آبادان) بودم، رسم بر اين بود که در پايان هر دوره تحصيلی رشته های فنی مهندسی، مراسم فارغ التحصيلی با شکوهی برگزار می کردند. در مراسم فارغ التحصيلی آموزشگاه فنی آبادان، نام شاگردان اول و دوم و سوم هر دوره را هم اعلام می کردند و آنها را برای ادامه تحصيل به کشور انگليس می فرستادند.
در اين جشن ضمن اجرای برنامه های متنوع، غالباً نمايشنامه کوتاهی هم روی صحنه اجرا می شد. آن سالها مسئول اجرای نمايش يکی از معلم های زبان انگليسی ما بود به نام مستر فريمن که اهل ادبيات و بخصوص تأتر بود و عضو «انجمن تأتر کوچک» آبادان، انجمنی که اعضايش بيشتر کارکنان انگليسی شرکت نفت بودند.
مستر فريمن از ميان شاگردان کلاس انگليسی سه نفر را انتخاب کرد که در يک نمايش نقشی ايفا کنند: محمدعلی صفريان، علی لياقتی و من. نمايش مورد توجه حضار قرار گرفت. حضار بيشتر از پدر و مادرها و بستگان نزديک دانشجويان و البته مقامات فرهنگی و دولتی و شرکت نفت بودند. بعد پيشنهاد شد که نمايش به زبان فارسی هم اجرا شود و گفتند چه کسانی مايلند نمايش را به فارسی ترجمه کنند. من و صفريان که ديگر دوست نزديک شده بوديم داوطلب شديم و با هر زور و زحمتی بود نمايشنامه را ترجمه کرديم که در مراسم ديگری به زبان فارسی هم اجرا شد و ما را تشويق کردند و همين امر موجب شد که از آن پس ما بطور مشترک به کار ترجمه ادامه بدهيم.
در کجا و چه سالی متولد شديد؟
در آبادان به سال ۱۳۱۱ (خورشيدی - 1932 ميلادی).
تحصيلات شما در کجا بود؟
تحصيلات ابتدايی را در مدرسه فرهنگ آبادان گذراندم. بعد به دبيرستان رازی رفتم. يکی دو سالی در دبيرستان رازی بودم و از آنجا پس از گذراندان امتحانی در آموزشگاه فنی آبادان به تحصيل ادامه دادم. اما در دبيرستان رازی بود که با دنيای هنر و ادب آشنا شدم. حالا که پس از سالهای دراز به آن ايام فکر می کنم می بينم که اين دبيرستان در آن زمان چقدر پيشرفته بوده با دبيرهای ممتازی که از تهران آمده بودند و بعدها هر کدام در مملکت عهده دار مشاغل مهم فرهنگی شدند. چند سال بعد از دانشگاه تهران فوق ليسانس زبان و ادبيات انگليسی گرفتم و نزديک به دو سالی هم دوره های آموزش و مديريت را از طرف شرکت نفت در انگلستان گذراندم.
زيان انگليسی را چگونه ياد گرفتيد؟
وقتی به دانشکده نفت آبادان رفتم با عالم ديگری آشنا شدم. دبيران آنجا بيشتر دبيران انگليسی بودند که از طرف شرکت نفت به آبادان آمده بودند و بيشتر درس های دانشکده را به زبان انگليسی می خوانديم و البته درس های تخصصی زبان و ادبيات فارسی هم داشتيم. هم متون کلاسيک درس می دادند و هم ادبيات معاصر. يکی از دبيران زبان انگليسی ما خانمی بود به نام ميسيز اسکول فيلد، خانمی موقر و خوش بر و رو که با جديت می کوشيد زبان انگليسی را با اسلوب و قواعد جديد به ما بياموزاند. شاگردان دانشکده در يک سن و سال نزديک نبودند. غالباً از شهرهای مختلف به آبادان آمده بودند و هدف اصلی شان هم اين بود که بعد از تحصيلات به استخدام شرکت نفت در آيند.
بعضی از اين بچه ها خيلی تقس و شيطان بودند. روزی يکی از همين همکلاسی ها پيش از آغاز درس درباره خانم معلم حرف هايی زد و متلک هايی پراند که همه بچه های کلاس به خنده افتادند. خانم اسکول فيلد از اين بابت قدری دلگير شد و از من پرسيد آقای ابطحی چه می گويد که بچه ها اين جور می خندند؟ من که دست پاچه شده بودم گفتم هيچی، می گويد شما امروز چه لباس قشنگی پوشيده ايد. ناگهان خانم اسکول فيلد گل از گلش شکفت و گفت اين اولين بار است که در ايران کسی از لباس من تعريف می کند و رو به آقای ابطحی گفت خيلی از شما ممنونم. شما امروز مرا بسيار خوشحال کرديد.(You made my day) بعد درباره اين اصطلاح توضيحاتی داد و به گمانم آقای ابطحی قدری خجالت کشيد.
   
همين خانم برای کمک به انگليسی ياد گرفتن ما، ما را واداشت کتابچه کوچکی داشته باشيم و اصطلاحات و ضرب المثل های انگليسی را جداگانه در آن يادداشت کنيم و باز همو بود که داستان های کوتاهی مثلا از نويسنده ای به نام ساکی به ما می داد که بخوانيم و سر کلاس درباره داستانها نظر بدهيم، همو بود که به ما توصيه کرد مرتب به سينما برويم و فيلم سينمايی ببينيم. در آن موقع هر هفته دو سه فيلم سينمايی در سينما تاج آن موقع و سينما نفت امروز نشان می دادند که بعضی از آنها همزمان در آمريکا و انگليس نمايش داده می شد. تماشای فيلم های سينمايی به زبان انگليسی در يادگيری زبان خيلی موثر بود.
اولين مطلب يا مطالبی که ترجمه کرديد در کدام نشريه چاپ شد؟
حالا ديگر ما کارمند شرکت نفت شده بوديم و هر دو [يعنی با صفريان] در اداره حسابداری کار می کرديم و بعدها به اداره انتشارات منتقل شديم. شبها را در باشگاه ايران می گذرانديم. باشگاه ايران محيطی تقريبا فرهنگی بود و برنامه های گوناگونی داشت، بخصوص اجرای موسيقی کلاسيک با استفاده از گرامافون و توضيحات مربوط به آنها و برنامه سخنرانی در باب موضوع های گوناگون ادبی و هنری. باشگاه ايران را هیأت مديره ای اداره می کرد که از طرف خود کارمندان انتخاب می شد و اين انتخابات هم که گاهی بسيار رقابت آميز و پرشور بود، شايد از جمله نشانه های جنبش مدرنيته بود.
يک روزنامه هم از طرف شرکت نفت منتشر می شد به نام «خبرهای روز» که گذشته از مطالب سياسی و اجتماعی مطالب گوناگون ديگری از جمله برنامه های سينما در آن به چاپ می رسيد. يک مجله هفتگی به نام «اخبار هفته» هم همزمان با روزنامه خبرهای روز منتشر می شد. گمان می کنم اولين ترجمه های ما در اين نشريه به چاپ رسيده باشد.
اما آن روزها ايام پر شر و شور مبارزه های سياسی هم بود که سرانجام به ملی شدن صنعت نفت انجاميد. بخشی از ادبيات رايج آن ايام، ادبيات به اصطلاح اجتماعی يا مردمی بود. ما هم مطلبی ترجمه کرديم درباره ادبيات مردمی چين که در يکی از آن نشريه ها چاپ شد. ايامی بود که ژان پل سارتر، فيلسوف فرانسوی گفته بود که ادبيات بايد در خدمت مردم فقير باشد و در بهبود وضع زندگی آنها تأثير بگذارد و اين جمله از گفته های او سر زبان بود که اگر من يک بيافرايی بودم هيچ وقت رمان و داستان نمی نوشتم. اما چندی بعد متن مصاحبه ای با ويليام فاکنر نويسنده آمريکايی به دستمان رسيد که ترجمه کرديم و برای مجله سخن به تهران فرستاديم که چاپ شد و خيلی از آن تعريف کردند، بيشتر به دليل حرف های جذاب و تازه فاکنر و نکات هوشمندانه و طنز آميز او درباره چند و چون کار نويسندگی اش.
اولين کتابی که از شما منتشر شد کدام است؟
اولين کتاب ترجمۀ مشترک ما، کتاب « سفر دور و دراز به وطن» اثر يوجين اونيل نمايشنامه نويس آمريکايی بود که در سال ۱۳۳۷ خورشيدی (1958 ميلادی) از طرف انتشارات نيل در تهران منتشر شد. کتاب مجموعه سه نمايشنامه کوتاه بود با دو مقدمه درباره تئاتر آمريکا. در آن ايام پروفسور «کويين بی استاد تئاتر از آمريکا آمده بود تا فوت و فن نمايش و نمايشنامه نويسی را به دانشجويان هنرهای دراماتيک بياموزد. او به آبادان هم آمد و در باشگاه نفت آبادان چند سخنرانی ايراد کرد. اين مقدمه ها در واقع متن سخنرانی های ايشان است. اين نمايشنامه ها بارها روی صحنه تأتر و نيز در تلويزيون ايران اجرا شده است.
چطور شد سراغ ترجمه نمايشنامه رفتيد؟
نمايشنامه کوتاهی به نام «پيش از ناشتايی» از يوجين اونيل توسط صادق چوبک ترجمه شده بود و در اوايل دهه ۱۳۲۰ خورشيدی در مجله سخن به چاپ رسيده بود که برايمان خيلی جذاب بود. تحول بزرگ ادبی آمريکا فقط در زمينه داستان نويسی نبود، در نمايشنامه نويسی هم چند چهره برجسته ظهور کرده بودند مثل همين يوجين اونيل، و تورونتون وايلدر و تنسی ويليامز.
صادق چوبک شايد اولين نويسنده ايرانی بود که با ادبيات نوين آمريکا يعنی با نويسندگانی مثل ارنست همينگ وی و ويليام فاکنر و اسکات فيتز جرالد و جان اشتن بک بطور مستقيم آشنا شد. ظاهراً زبان انگليسی را خوب می دانست. مجموعه داستان «خيمه شب بازی» به احتمال قوی پس از آشنايی با ساختار داستانی و زبان روايتی داستانهای آمريکايی نوشته شده است. بعضی از داستانهای خيمه شب بازی ساختاری مشابه داستانهای کوتاه نويسندگان آمريکايی آن ايام دارد. منتها چوبک چنان استادانه از مايه های بومی و محلی استفاده کرده که به داستانها استقلال و اصالت ايرانی بخشيده است.
   

 ”گابريل گارسيا مارکز گفته است که اگر آثار فاکنر را نخوانده بود نويسنده نمی شد”
شايد اگر آشنايی با اين ادبيات نبود، داستانهای خيمه شب بازی از لحاظ ساختار و زبان زنده و پروردۀ ادبی، اين قدر پخته و سنجيده از کار در نمی آمد. ترجمه نمايشنامه کوتاه اونيل به فارسی هم نشانه ذوق او در شناخت ادبيات آمريکا بود. اولين بار ما با نام اونيل از همين طريق آشنا شديم. بعد من روزی در کتابخانه « اَنِکس » آبادان کتابی از اونيل پيدا کردم به نام « سفر دور و دراز به وطن» که مجموعۀ هفت نمايشنامۀ کوتاه بود. کتاب را به صفريان نشان دادم اما هرچه زور زديم چيزی از معنی گفتگوهای شخصيت ها دستگيرمان نشد.
اونيل با زبان محاورۀ غليظی گفتگوها را نوشته بود که اصلا برای ما مفهوم نبود چون آن نمايشنامه ها همه مربوط به ماجراهايی است که در سفرهای طولانی کشتی های باری برای جاشوهای بی سواد و درمانده اتفاق می افتد و نشان می دهد که اين جاشوها که از مليت های مختلفی هستند در طول اين سفرها چه سختی هايی را تحمل می کنند تا مثلا پس از يکی دو سال دوباره به ساحل برگردند و اندوخته ای برای خود و خانواده شان بياورند و با آن شايد زندگی آبرومندانه ای را شروع کنند. اما در بازگشت به ساحل، از فرط خستگی و فرسودگی به کافه ای ساحلی می روند تا گلويی تر کنند و در آنجا همۀ دار و ندار خود را از دست می دهند و دوباره منتظر می مانند که سفر دور و دراز ديگری را آغاز کنند. وضع اين جاشوها از وضع سياه پوست های آن ايام آمريکا خيلی بهتر نبوده و زبانشان هم همينطور. پر از اصطلاحات عاميانه و متلک و فحش و فضيحت، و همه هم غلط غلوط.
اونيل فقط صدای کلمه ها را در گفتگوها نوشته و نه املای درست آنها را، و اصلا نمی شد معنای گفتگوها را فهميد و هيچ فرهنگ لغتی هم در اين زمينه به ما کمک نمی کرد. دست بر قضا در همان ايام فيلمی بر اساس همين کتاب به کارگردانی جان فورد در سينماهای شرکت نفت نشان دادند که به داد ما رسيد. با تماشای اين فيلم در سينما تاج و تکرار آن در باشگاه نفت توانستيم با مفهوم کلی گفتگوها قدری آشنا شويم و بعد از آن فهم مطالب کتاب برايمان تا حدی آسان تر شد.
سه نمايشنامه از اين کتاب را ترجمه کرديم و از طريق آقای عبدالرحيم احمدی ( ۱ ) به آقای آل رسول در انتشارات نيل داديم که چاپ شد. اين نمايشنامه ها را به پيروی از زبان اصلی به زبان محاورۀ تأتری و به لفظ شکسته ترجمه کرديم، البته نه چندان افراطی که مضحک به نظر آيد و نه چندان لفظ قلم که قديمی و کتابی و غير طبيعی جلوه کند، با همان زبان عمومی گفتاری راحت که با آن حرف می زنيم. کارگردان های تأتر و اجرا کنندگان نمايشنامه ها در راديو يادم هست که می گفتند ديالوگ ها طبيعی است و احتياج چندانی به تغيير لفظ ندارد.
نسل جديد نويسندگان آمريکايی که در دهۀ سی و چهل ميلادی ظهور کردند هم در داستان نويسی و هم در نمايشنامه نويسی آثاری تازه و ابتکاری آفريده اند که قبلا در آمريکا نظيرشان نبود. مشخصه بارز اين ادبيات سادگی زبان و تازگی نگاه آنها بود. آثار اين نويسندگان در آن ايام آنچنان لطف و جذابيتی داشت که رفته رفته مقبوليتی جهانی يافت و به زبانهای زنده دنيا ترجمه شد و بسياری از نويسندگان کشورهای ديگر از آن تأثير پذيرفتند. ظاهراً هنوز هم اين تأثير گذاری ادامه دارد. چون همين آقای اورهان پاموک نويسنده ترک که امسال جايزه نوبل در ادبيات را برد گفته است که آنچه از خواندن کتاب خشم و هياهوی فاکنر در او به جا مانده، صدايی است که از آن رمان در درونش شکل گرفته است. گابريل گارسيا مارکز هم گفته است که اگر آثار فاکنر را نخوانده بود نويسنده نمی شد. ترجمه فارسی آثاری از اين نويسندگان و برگرداندن سبک و سياق نويسندگی آنها از اواخر دهه ۱۳۲۰ موجب شد نثر زبان فارسی معاصر، زنده و رسا و پرورده شود و به رونق آثار ادبی ما کمک کند.
نمايشنامۀ ديگری هم ترجمه کرده ايد؟
چند سال بعد نمايشنامۀ ديگری از اونيل ترجمه کرديم به نام “آنا کريستی” که از طرف انتشارات انديشه چاپ شد. زبان اين نمايشنامه هم محاوره ای بود اما البته نه به غلظت کتاب قبلی.
در شرح حال يوجين اونيل آمده است که پدرش يک گروه تئاتری داشته و به شهرهای مختلف می رفته و نمايشنامه هايی مانند کنت مونت کريستو اجرا می کرده تا خرج زندگی خود و خانواده اش را در آورد. کاری که برای ما غريب می آيد. انگار مثل کولی ها يا بازيگران سيرک. اما من اين روزها در آمريکا يکی دو باری اين جور نمايش ها را ديده ام و ديده ام که يک گروه تأتری از نيويورک بلند شده اند و آمده اند کاليفرنيا و در شهری که ما هستيم دو سه شب نمايشنامه ای اجرا کرده اند و بعد رفته اند به شهر ديگری. اين خودش يک شغل دائمی برای اين جور گروههای تئاتری است که ما در ايران مشابهش را نداشته ايم. از ميان همين گروههای تأتری است که نمايشنامه نويسانی مثل اونيل در می آيند. اين را هم بگويم که هم يوجين اونيل، هم همينگ وی، هم فاکنر و هم شينکلر لوييس به خاطر نوآوری هايشان در داستان نويسی و نمايشنامه نويسی جايزه نوبل در ادبيات را برده اند.
ترجمۀ مشترک با محمد علی صفريان چگونه بود و تا کی ادامه داشت؟
به اين صورت بود که دو سه صفحه را بنده ترجمه می کردم و دو سه صفحه را صفريان. بعد هر کدام ترجمه ديگری را می برد و می خواند و نکاتی که به نظرش می رسيد يادداشت می کرد. بعد اين نکات را با هم مرور می کرديم و باز مطلب را از نو می خوانديم و پاک نويسش می کرديم. کار وقت گيری بود اما ترجمه نسبتا دقيق و رضايت بخش از کار در می آمد. عادت هم داشتيم که مطالب را برای هم به صدای بلند بخوانيم و به گمانم اين کار به يافتن زبان متن کمک می کرد.
زبان ترجمه رمان «تورتيا فلت» اينطور بود که جا افتاد. گاه ساعتها می نشستيم و اين مطالب را می خوانديم و لذت می برديم. البته خود کتاب هم بسيار شيرين است. اين يکی از شيرين ترين لحظات زندگی ما بود. همانطور که قبلا اشاره کردم شاگردان آموزشگاه فنی آبادان در سنين مختلفی بودند و من از آقای صفريان سه چهار سالی جوان تر بودم. در آن ايام او همسر و دو سه فرزند داشت اما علائق ادبی ما را به هم پيوند می داد. صفريان ذوق نويسندگی داشت و گاه مطالبی بيشتر احساسی می نوشت و برايمان می خواند. رفيق صميمی وخوش مشرب و شوخ و دوست داشتنی و دست و دلبازی بود که دلی جوان و روحيه ای رمانتيک داشت. بسيار هم آراسته بود. مثلا گاهی دو بار در يک روز صورتش را اصلاح می کرد و وقتی دستش می انداختيم می گفت نه اينطور نيست، من امروز غروب که بيرون می روم يک بار اصلاح می کنم ديگر رفت تا فردا صبح.
از همان زمان تحصيل در آموزشگاه فنی تا اوايل دهه ۴۰ با هم بوديم. روابط خانوادگی داشتيم. با هم در يکجا کار می کرديم. با هم به زندان افتاديم. با هم سفر می رفتيم. با هم کتاب می خوانديم و وقتی مطلبی از ما در نشريه ای چاپ می شد سر از پا نمی شناختيم. من از بودن با او احساس خوشبختی می کردم. در اوايل دهه ۴۰ آقای دکتر حسن کامشاد که در ادارۀ کنسرسيوم نفت در تهران سمت مهمی داشت و ظاهراً با ترجمه های ما آشنا شده بود، ما را از آبادان به تهران فراخواند.
صفريان حالا صاحب چند نوه هم شده بود و از «تهران مخوف» واهمه داشت. من به تهران منتقل شدم و او در آبادان ماند. تا مدتی مطالبی را که هر کدام جداگانه ترجمه می کرديم با نام متشرک به مجله های ادبی می داديم. صفريان با شروع جنگ تحميلی به تهران آمد و مشغول کار در شرکت نفت شد. يکی از پسرها و دو دخترش به آمريکا رفته بودند و او در سفری به آمريکا برای ديدار از بچه ها بر اثر سکته قلبی درگذشت. من از همان اولی که با او آشنا شدم از او فراوان آموختم.
الان سالهاست که ترجمه تازه ای از شما نديده ايم. چرا مدتهاست که ترجمه نمی کنيد؟
کارهايی ترجمه کرده ام که بخش هايی از آنها همچنان ناتمام مانده. پيشامدهای جورواجور زندگی هم طوری بوده که مرا به کارهای متفرقۀ بی حاصل کشانده است. هميشه مترصد يک فرصت دراز مدت مناسب بوده ام که بتوانم با فراغ بال بنشينم و به آنها سروسامانی بدهم. همچنين مترصد يک ذره حسن نيت برای ايجاد انگيزه به کار ترجمه و ايجاد گشايشی در چاپ و نشر کم دردسر کتاب. هراس از سانسور و تجربه های تلخ گذشته مربوط به مجوز چاپ هم يکی از موانع بود. سانسور آدم را کور می کند. اما همۀ اينها بهانه است. حالا بهتر است کوتاه بيايم و کوتاه بگويم که در اين چند سال گذشته غفلت کرده ام. اميدوارم اگر عمری باشد بتوانم جبران کنم.
آيا در حال حاضر کاری در دست ترجمه داريد؟
چند ترجمۀ نيمه کاره در دست دارم. از سالها پيش قرار بوده مجموعه ای از داستانهای کوتاه «جان چيور» و « بشويس سينگر» را مثلا آماده و منتشر کنم. چند داستان از اين مجموعه ها هم در نشريه های مختلف به چاپ رسيده است. همچنين مجموعه ای از داستانهای نويسندگان ديگر که از هر کدام سه چهار کار ترجمه کرده ام. يکی دو رمان هم در دست گرفته بودم که باز بلا تکليف مانده.
به خيال خودم کارهايی که شروع کرده ام اول برای معرفی داستان نويسان نو آور امروز بوده و نمونه ای از آثار آنها تا بعدها به صورت مجموعه ای در آيد. مثلا می خواستم کتابی شامل داستانهای طنز آميز امروز فراهم کنم و نويسندگانی مثل «پرلمن» و «منکن» را – که در ايران هنوز شناخته شده نيستند - با نمونه هايی از آثارشان به خوانندگان ايرانی بشناسانم. يک مجموعه کامل از نمايشنامه های تک پرده ای هم آماده کرده ام که هنوز هم می خواهم چيزهايی به آن اضافه کنم. مجال نمی شود. نشده است. هر کس بخواهد با يک دست و با عجله چند هندوانه بردارد، آخر و عاقبتش از اين بهتر نخواهد بود.
معنی ترجمۀ خوب چيست؟ آيا ترجمه يک کار خلاقه ادبی به حساب می آيد يا يک کار مکانيکی است؟
يک ترجمۀ خوب ادبی ترجمه ای است که خواننده حين خواندن آن از هر يک از جمله ها و پاراگراف هايش لذت ببرد. همانطور که وقتی يک اثر داستانی از يک نويسنده خوب می خواند لذت می برد. در داستان نويسی امروز همانقدر که به مضمون پردازی و انتخاب موضوع های پر فراز و فرود اهميت داده می شود، به ريزه کاری ها و هوشمندی ها و نکته سنجی های نويسنده هم بها می دهند. و اصلا در بعضی از داستانهای نوگرايان حتا از فراز و فرود روايتی خبری نيست و آنچه جذاب تر است متن زيبا و ظريف است.
در يک ترجمۀ خوب يک خوانندۀ اهل می فهمد که ظرافت های نوشتۀ اصلی بازآفرينی شده يا خير. خلاقيتی در ترجمه به کار رفته يا خير. همين ريزه کاری ها و تردستی های به کار گرفته شده در زبان ترجمه است که آن را به صورت يک کار خلاقۀ ادبی در می آورد. هر قدر که قريحۀ ذاتی مترجم قوی تر باشد، کيفيت زبان ترجمه دلنشين تر از کار در می آيد. به نظر من همين قريحۀ ذاتی است که خلاقيت هنری و ادبی می آفريند اما حاصل ترجمۀ مکانيکی که در آن بدون زحمت فکری فقط به انتقال مفاهيم بسنده شده باشد، غالباً خشک و بی روح است.
شايد بشود گفت که ترجمه شبيه نوشتن است. هر دو به قريحۀ ذاتی احتياج دارند. از بعضی جهات کار مترجم از يک نويسنده سخت تر هم هست چون نويسنده وقتی مطلبی می نويسد اگر ديد توان شرح و توصيفش را ندارد می تواند موضوع را عوض کند. اما مترجم با يک کتاب نوشته شده سروکار دارد و بايد همانطور که هست ادامه اش بدهد و دخالتی در متن نکند. و راهی برای برگرداندن شگردهای نويسنده پيدا کند و در اين کار قوۀ خلاقه اش را به کار اندازد. وجود همين قوۀ خلاقه است که مثلا مترجمی صميمی و زحمتکش و فروتن پس از شصت سال کار ترجمه باز آرزويش اين است که اثر ادبی ديگر ترجمه کند و از چاپ آن لذت ببرد. درست مثل آن شاعری که درباره خود گفته است من وقتی از نوشتن يک شعر فارغ می شوم احساس مرغی را دارم که تخم تازه ای گذاشته است.
________________________________________

۱ – عبدالرحيم احمدی مترجم خوشه های خشم جان اشتن بک به همراه شاهرخ مسکوب و زندگی گاليله و نيز بنيانگذار و رييس دانشگاه آزاد پيش از انقلاب. 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 10:57  توسط Amin Karimnia  |